







به نام آنكه در هجران غربت،به دلها ميدهد دربس محبت






وقتي در طلوع غمگين ديدگانت نگاه ميكنم،در امواج و تلاطم اشكهايت،زندگي را در مي يابم ودر آن لحظه،معني محبت را در تو احساس ميكنم.
آري زماني كه مي گويي،از چشمانت مي خوانم كه دوستم داري،پس با زبان قلم و با التماس و زاري به تو مي گويم:
از پيشم مرو،تركم مكن كه روز وداع تو روز آخر زندگيهاست.
پس اي آفتاب سوزان عشق و محبت،قسم به وفايت،كه اين طلوع را دوست دارم،چون طلوع يك دوستي جدا نشدني است.
