تو تنها نیستی
بیهوده بر آینه چشم مبند
در آن هنگام شب که پنجره ها٬ تابش خورشید را نجوا می کنند٬
به آسمان اگر بنگری تو٬
با من هم نگاه خواهی بود
تو تنها نیستی هی پسر٬
تو تنها نیستی٬
بیهوده بر آینه چشم مبند
از خود مگریز٬ با من باش
تو تنها نیستی
در آن لحظه ی پاک که اقاقی ها
سرود مرغ خسته ای را زمزمه می کنند٬ تو تنها نیستی
اگر بشنوی از قلب خود٬ عشق را٬
تو با من هم صدا خواهی بود
هی پسر 
تو تنها نیستی
تو با من آشنا خواهی بود
...